۱۳۹۱ آذر ۶, دوشنبه



بُم.. بُم.. بُم..!
از خواب پريدم. ديوارها و شيشه‌ها داشت مي‌لرزيد. صداي تالاپ تالاپ قلبم رو توي گوشم مي‌شنيدم. انگار قلبم تو دهنم بود. زبونم خشك شده بود. آب دهنمو نمي‌تونستم قورت بدم. پتو رو زدم كنار خيس عرق شده بودم.
بُم.. بُم.. بُم..!
 پا شدم پنجره رو باز كردم. انگار تو يه ارتفاعي بودم كه خيلي زياد بود. يه جايي ول بين زمين و آسمون باد خنكي كه نه، باد سردي تو صورتم خورد.
خواب بودم يا بيدار؟. چشمامو چند بار بستم و دوباره باز كردم. چيزي فرق نكرد. همه چيز انگار واقعي بود. به شكلي عجيب و غريب.
وزن بدنمو احساس مي‌كردم ولي نمي‌دونم چرا همه‌چي يه جورايي باور نكردني بود.
آدمايي رو مي‌ديدم با قيافه‌هاي تقريبا يكنواخت. آدمايي كوچيك اما صداهاشون بلند بود. خيلي بلند. طوري كه شك مي‌كردي اين صدا از كجاي اون هيكل درمياد. آدم كوچيكا همه‌شون عينك داشتن. عينكايي با شيشه‌هاي كلفت انگار كه نزديك‌بين بودن. صداشون خيلي بلند بود. اول فكر كردم حتما جمعيتشون زياده ولي ديدم نه. فقط صداشون خيلي بلنده. انگار تو گلوهاشون تقويت كننده كار گذاشته بودن.
آدم كوچيكا داشتن مي‌رفتن جلو و صداشون همه جا رو پر كرده بود. دور و بر آدمايي بودن كه بزرگ بودن. بزرگ‌تر از اونا. بعضي‌ها خيلي بزرگتر. ولي يا تو سايه يا تو تاريكي يا با عينك آفتابي. بعضيام چشماشون بسته بود. هر چي صدا بيشتر مي‌شد و نزديك‌تر فاصله‌ي من انگار دورتر و دورتر مي‌شد.
در عين اينكه خيس عرق بودم ولي مي‌لرزيدم. نمي دونم اين لرزيدن از ترس و تعجب بود يا از سرما.چون همچنان باد سرد توي صورتم مي‌خورد.
هر چي آدم كوچيكا صداشون بلندتر مي‌شد، آدم بزرگا، بزرگتر مي‌شدن ولي باز توي تاريكي بودن.
تموم ديوارها و پنجره‌ها مي‌لرزيد. مي‌خواستم داد بزنم ولي نمي‌دونستم اين خوابه يا واقعيت. سردم بود. صورتم يخ كرده بود و تموم بدنم مي‌لرزيد.
پنجره رو بستم. رفتم زير پتو. پاهامو جمع كردم تو خودمو پتو رو كشيدم رو سرم.انگشتامو كردم تو گوشام كه هر چي كمتر صدا رو بشنوم و چشمامو بستم.
صداي بُم.. بُم.. بُم.. داشت تختمو مي‌لرزوند.
فريده عصاره
4/9/91

۱۳۹۱ آبان ۲۳, سه‌شنبه



حالت خوبه؟ بذار كمكت كنم. آخ! پات داره خون مياد. بيا ببرمت درمونگاه.. آخه يه دفعه از كجا پيدات شد؟
خوبم. خوبم، چيزي نيست.. شما برو حالم خوبه پام چيزي نشده.. يه ذره زخم شده.. آخ الان خوب مي‌شه. چيزي نيست. شما برو.
موتور يه طرفه افتاده بود كف خيابون. بنزين از زيرش راه افتاده بود. چرخاش هنوز داشت مي‌چرخيد. جمعيت داشت جمع مي‌شد. دستشو گرفت به گلگير موتور و سعي كرد از جاش بلند شه. پاش درد مي‌كرد. انگار سگ گازش گرفته بود. يه درد نقطه‌اي كشنده. خون از زير پاچه‌ي شلوارش اومد رو كفشاش. به زور سرپا وايساد. يه نگاه به دور و برش كرد. چند نفري داشتن دورشون جمع مي‌شدن. لنگي زد و تلاش كرد موتورشو بلند كنه.
 خوبي؟ سرت گيج نمي‌ره؟ بيا ببرمت درمونگاه. همين نزديكي يه درمونگاه هست. واقعا چيزيت نيست؟ من كه تند نمي‌رفتم. خدا رو شكر سرعتم كم بود. يه دفعه از كجا پيدات شد؟
 خانوم گفتم كه حالم خوبه شما بفرما چيزي نيست. يه زخمه ديگه. يه زخم ساده با يه ذره خون. الان مي‌رم خونه دوا گلي مي‌زنم خوب مي‌شه. من كه شاكي نشدم. اصلا تقصيرخودم بود. شما برو. منم الان موتورمو بلند مي‌كنم. سوار مي‌شم مي‌رم. برو.
دختر در حالي كه نگاهش به نگاه موتورسوار بود و برق چشماي روشنش يه جورايي ميخكوبش كرده بود، روشو برگردوند. شالشو درست كرد و به سمت ماشينش رفت. پسرِ موتور سوار كه حالا دو سه نفر دورش جمع شده بودن و مي‌خواستن كمكش كنن، موتور رو با كمك اونا بلند كرد. با دستمال بنزين‌هايي رو كه ريخته بود رو بدنه موتورش پاك كرد و گفت: دمتون گرم. محبت كردين. ممنون. خوبم. حالم خوبه دمتون گرم.
دختر ماشينو روشن كرده بود و رفته بود. حالا پشت چراغ قرمز بود و از توي آيينه‌ي جلو داشت پشت سرشو نگاه مي‌كرد. سيگاري روشن كرده بود و داشت با خودش فكر مي‌كرد.. چه بلايي از سرش گذشته. آخه اون يه دفعه از كجا پيداش شد؟ و برق اون دو تا چشم روشن..
موتورشو برد توي حياط. تكيه‌ش داد به ديوار و شلون و كلون، پله‌ها رو رفت بالا. چراغو روشن كرد. مادرش بيدار شد.
ننه تا حالا كجا بودي؟ دلم هزار راه رفت. ديدم شام نيومدي گشنه‌م بود. شاممو خوردم. غذات سر چراغه. زيرشو كم گذاشتم كه گرم بمونه. چيزيت شده؟ پات درد مي كنه؟ نه ننه. خوبم. پام يه ذره خواب رفته. الان خوب مي‌شه. تو بخواب. من مي‌رم يه آبي به دست و روم بزنمو شاممو بخورم. بعد ميام مي‌خوابم. تو بخواب.
رفت توي آشپزخونه، چراغو روشن كرد و درو آروم بست. خون خشك شده بود و پاچه‌ي شلوارش به پاش چسبيده بود. با بدبختي كفش و جورابش رو درآورد. پاچشو زد بالا. دندوناشو رو هم فشار مي‌داد تا مبادا صدايي ازش دربياد و مادرش بيدار شه. بايد حواسش مي‌بود كه جايي خوني نشه تا مادرش بويي نبره.

دختريه بي‌حواس لعنتي! تو يه دفه از كدوم گوري پيدات شد؟ خدا رو شكر كه مرد نبود. خدا رو شكر كه گير سه پيچ نداد. آخ. چه دردي مي‌كنه لامسب. خدا كنه كار دستم نده. ببين چه بادي كرده. آخ لعنتي.
يك ماه بعد..
داشت به چراغ قرمز نزديك مي‌شد. سرعتش رو كم كرد. نزديك چهارراه شلوغ بود. مردم جمع شده بودن.. نزديك و نزديك‌تر شد. پليس راهنمايي يه موتور سوار رو گرفته بود. يه بسته هم افتاده روي زمين. ماشين نيروي انتظامي با سر و صدا داشت نزديك مي‌شد. افسر راهنمايي بازويِ موتور سوار رو سفت چسبيده بود. دولا شد و كيسه رو برداشت . افسر نيروي انتظامي اومد. موتور سوار رو چسبوند به ماشين و جيباشو گشت و دست بند زد. مات و مبهوت داشت اين صحنه رو نيگا مي‌كرد. چراغ سبز شد. ترافيك بود. ماشينا بوق مي‌زدن. وقتي بالاخره راه افتاد داشتن موتور سوار رو سوار ماشينِ نيروي انتظامي مي‌كردن. در يك لحظه نگاهش با دو چشمِ روشن براق تلاقي كرد.
فريده عصاره
23/8/91

۱۳۹۱ آبان ۱۸, پنجشنبه




كنار خيابون وايساده بودم منتظر تاكسي. بعد از ظهر جمعه بود.هميشه اين موقع ماشين بد گير مياد. تاكسي كمه. خيابونا خلوته. تك و توك ماشيني هم كه مياد يا مزاحمه يا دربستي. اون روز بعد از ظهر جمعه پاييزي خوبي بود ولي بارون شديدي ميومد. خيس شده بودم. دو سه تا ماشين اومد مسير رو گفتم رد شد و رفت و همينطور كه از تو چاله‌هاي آب مي‌گذشت، آب گل‌آلود رو پاشيد رو من و سر تا پامو گلي كرد. با عصبانيت لباسامو تكوندم. با خودم فكر كردم چرا ما آدما اينجوري شديم؟ اين جوري شديم يا بوديم؟ آخه يه چيزايي تو آدما نيست ولي به سبب شرايط محيطي يا اجتماعي يواش يواش ياد مي‌گيرن يه چيزايي هم تو آدما به طور نهادينه هست و در يه مواقع و شرايطي بروز مي‌كنه. ما تو شرايط سخت و بحراني بهتر عمل مي‌كنيم. مردم ما كه اغلب اينو نشون دادن. در شرايط جنگ، زلزله، سيل و خيلي چيزاي ديگه.
نگاهم به يه جايي اونور خيابون بود و يادم رفته بود كه كنار خيابونم و منتظر ماشين. از صداي بوق به خودم اومدم. اينقدر تو خودم بودم كه اسم جايي رو كه مي‌خواستم برم يادم نمي‌يومد. گفتم مستقيم و سوار شدم. نشستم رو صندلي عقب. بخاري ماشين روشن بود. هنوز براي بخاري روشن كردن زود بود ولي تو اون هواي باروني و در حالي كه منم خيس شده بودم، حرارت گرم و نرم بخاري مي‌چسبيد. سرم رو تكيه داده بودم به پشتي صندلي و از پنجره مناظرو كه از جلوي نظرم رد مي‌شدن دنبال مي‌كردم. برگاي درختا جا به جا داشتن زرد و نارنجي مي‌شدن و مقداري از اونام ريخته بود روي زمين ولي هنوز برگ ريزون زيباي پاييزي شروع نشده بود و هوا انگار زير اون بارون خنك شسته شده باشه، لطيف و سبك بود. دنباله افكارم جمع شد و اومد توي ذهنم. با خودم فكر كردم دليل اينكه ما آدما اينجوري هستيم چيه؟ يعني مروت و مهربوني از بين رفته؟ خودخواهي زياد شده؟ شرايط زندگي سخت شده؟
با يه صداي تكون شديد و صداي ترمز به سمت صندلي راننده حركت كردم و دستمو محكم به پشتي اون گرفتم. راننده غر مي‌زد و فحش مي‌داد و بدو بيراه مي‌گفت. فقط ديدم كه يه موتوري با سرعت رفت تو فرعي سمت راست كه خيابونو قطع مي‌كرد. راننده از دست موتوري‌ها و اين كه اصلا قانونو مراعات نمي‌كنن شاكي بود در حالي كه خودش داشت چراغ قرمزو رد مي‌كرد.
ترمز اينقدر شديد بود كه من از حركت به سمت جلو گردنم كمي درد گرفت و دستم كه محكم به پشتي راننده فشار داده بودم. همينطور قلبم تند تند مي‌زد.
ما آدما از ترس مردن خيلي بيشتر و بهتر زندگي و كار مي‌كنيم تا به شوق زندگي و زندگي كردن. وقتي قراره بميريم به تكاپو ميوفتيم تا نميريم. وقتي داريم پير مي‌شيم تقلا مي‌كنيم تا پيري رو باور نكنيم و جلوي پيشرفتش رو بگيريم. وقتي مريض مي‌شيم و پزشك بهمون مي‌گه كه فقط چند ماه ديگه شايد زنده باشيم تازه ياد زندگي ياد دوستا، ياد خانواده، يا كارهايي كه بايد مي‌كرديم و نكرديم، جاهايي كه بايد مي ديديم نديديم و كساني كه به هر دليلي رنجونديم يا دلخورشون كرديم، ميوفتيم. اون چيزي كه به زندگي و روابط ما حاكمه مرگه نه زندگي و ترس از مرگ در ما قوي‌تر از عشق به زندگي و كيفيت اونه.
يه اس‌ام‌اس رسيد. دوستم زده بود. "مادر رفت". كوتاه، همين!. خيلي وقت بود مادرش بيمار بود. زنگ زدم بهش. صداش گرفته و دلش گرفته تر بود. گريه مي كرد. گفت: خيلي وقت بود بهش نگفته بودم چقدر دوستش دارم. كاش بهش گفته بودم.
از تاكسي پياده شدم. هوا رو نفس كشيدم. زندگي اينقدر در ما ريشه دوونده كه اغلب يادمون مي‌ره و فراموشش مي‌كنيم و فكر مي‌كنيم براي همه چي زوده ولي اغلب دير مي‌فهميم كه دير شده.
فريده عصاره
18/8/91

۱۳۹۱ آبان ۲, سه‌شنبه

نشسته بود پشتِ دخلِ رنگ‌ و رو پريده‌ي كافه‌ش. پاشو انداخته بود رو پاش. سيگارش كه توي يه چوب‌سيگارِ چرب و قديمي بود، گوشه‌ي لباش بود بدون اين كه روشن باشه. موهاي مجعدش هنوز نريخته بود ولي فلفل‌نمكي شده بود و يه سبيل پرپشت سفيد كه ردِ دود سيگار وسطشو زردِ كهربايي كرده بود پشت لبش بود. دست برد و ريش دو روز نتراشيدشو خاروند. صداي خش‌خش زبري داد. يه سرفه خشك كرد. گردنشو كه گويي از بس بي‌حركت مونده خشك شده تكوني داد و دوباره چشم دوخت به در.
هوا گرم بود. آفتابِ سر ظهر آدمو كلافه مي‌كرد. بطري آبي كه هميشه همراش بود تموم شده بود. مي‌دونست چيزي تا شهر نمونده ولي خسته شده بود. از دور تابلوي سر در يه بناي قديمي چوبي كه رنگاي آبيش ريخته بود و شيشه‌هاي چارگوشش با پرده‌هاي سفيد كه دو طرف جمع شده بودن توجهش رو جلب كرد. راهنما رو زد و كنار كشيد. اولين چيز بعد از تابلو و خودِ ساختمون صداي موسيقي آروم و دل نشيني بود كه به گوش مي‌رسيد. همين اشتياقشو بيشتر كرد. ماشين رو زير سايه‌ي درخت پارك كرد. نگاهي به دور و بر انداخت و چون كسي رو نديد لزومي براي قفل كردن درها نديد. فقط سويچ و كيف و دوربينش رو برداشت و به طرف كافه به راه افتاد. بيرون زير سايه‌ي درخت چند تا ميز و صندلي قديمي ولي تميز چيده شده بود. به سمت در ورودي رفت. داخل كافه تاريك‌تر از بيرون بود و به دليل نور بيرون طول كشيد تا چشمش به فضا عادت كنه. چند بار پلكاشو باز و بسته كرد تا متوجه پيرمردِ پشت پيشخون  شد. پيرمرد صاف چشم انداخت تو چشماش ولي نه از جاش بلند شد و نه عكس‌العملي نشون داد. از ظاهر كافه و پيرمرد پيدا بود كه سالهاست با هم روزگار گذروندن و با هم پير شدن. بوي خاصي تو فضاي كافه پيچيده بود. بويي كه مخلوطي از بوي گِل و كهنگي و چاي و توتون بود ولي بيش از اين كه آزار دهنده باشه خاطره‌انگيز و دل‌نشين بود. از يه دستگاه پخش كه خيلي هم حرفه‌اي نبود موسيقي تركي زيبايي پخش مي‌شد كه به فضاي اونجا حس نوستالژيكي رو هم اضافه مي‌كرد. حسي كه آدم رو ياد كافه‌هاي قديمي تركيه مي‌انداخت. نگاهي به دور و بر كافه انداخت. 7 تا ميز كوچيك چوبي با نيمكتاي آبي و روميزي‌هاي چهار خونه‌ي سفيد و قرمز دور تا دور كافه چيده شده بود. ميزِ كنار پنجره رو انتخاب كرد تا هم حواسش به ماشين باشه و هم منظره جاده‌ي رو ببينه. كلاهشو از سرش برداشت و شروع كرد به باد زدن خودش. نگاهش به پنجره بود. نسيمِ گرمي شاخه هاي درختا رو تكون مي داد. دستي يه چايي رو كه توي سيني مسي كوچيك بود گذاشت رو ميزش. سرشو بلند كرد. پيرمرد رو با چشاي براق و مهربونش ديد. خنديد به معني تشكر. پيرمرد هم كلاهشو از سر برداشت به معني قابلي نداره و از ميز دور شد. چاي انقد خوش طعم بود و بهش چسبيد كه يادش رفت هوسِ آب‌خنك كرده بود. مدتي در آرامش نشست و به موسيقي‌هايي كه انگار با شناخت و آگاهي براي اون مكان انتخاب شده بود گوش داد. همه چيز اونجا در يك هماهنگي كامل بود. خوش‌حال بود از اين كه اونجا رو پيدا كرده و توقف كرده. پول چايي رو داد و كلاهشو سرش گذاشت. وقتي داشت خارج مي‌شد برگشت و از پيرمرد و كافه‌ش در حالي كه دوباره پشت دخل نشسته بود و نگاهش به در بود يه عكس يادگاري گرفت.
فريده عصاره
2/8/91

۱۳۹۱ مهر ۲۳, یکشنبه



بچه‌ها لباساي منو تا كنين بذارين توي ساك. اگه بيام ببينم چروك شدن پوستتونو مي‌كنم. اون تي‌شرت صورتي منم بدين بپوشم.
در حالي كه داشتم لباسامو مي‌پوشيدم، شاهد اين حركات و مكالمه‌ي سه دختربچه بودم كه داشتند آماده‌ي رفتن مي‌شدن. هم جالب بود و هم دردناك. به اون دو تا بچه گفتم چرا ميذارين اين‌جوري بهتون دستور بده و چرا كارايي رو كه مي‌گه انجام مي‌دين؟ بِر و ِبر منو نگا كردن و يكيشون گفت: آخه، و بقيه حرفشو با يه لبخند خورد. اون يكي هم گفت: اون اين جوريه ديگه. دختري كه دستورها رو صادر كرده بود سرشو از تو رختكن بيرون آورد و منو كه ديد يه خنده‌ي شيطونكي تحويلم داد و خنديد و گفت: آخه اگه بهشون نگم، لباسا رو همين‌جوري مي‌چسپونن توي ساك.
وقتي كه از رختكن اومد بيرون ازش پرسيدم: چن سالته؟ در حالي كه تو لاك دفاعي فرو رفته بود گفت كه تازه مي‌ره دوم‌راهنمايي و من بيشتر تعجب كردم. چون شخصيت كنترل كننده و رهبر داشت ولي جثه‌ش زياد درشت نبود. بهش گفتم كه چرا خودت كاراتو رو انجام نمي‌دي و به ديگران دستور مي‌دي؟ سعي كرد فرار كنه و با عجله ساكش رو جمع و جور كرد و گفت: نه، من دستور نمي‌دم. ما با هم دوستيم.
دو تا دختر ديگه كه انگار آزاد شده باشن لباساشون رو پوشيدن و هر سه با هم رفتن.
 تا مدتي ذهنم مشغول بود. اون وقتا كه روان‌شناسي مي‌خوندم يادم مياد خونده بودم كه بعضي آز آدما شخصيت (سلطه‌گر) دارن و بعضي (سلطه‌جو) يا سلطه‌طلب. همين روزام دارم كتاب باشگاه مشت‌زني رو مي‌خونم. قبلا فيلمش رو ديده بودم ولي از اونجايي كه فيلم‌هاي فينچر پيچيده هستن حالا كه كتابو مي‌خونم بهتر فيلم رو مي‌فهمم.
 آدمايي كه در باطن شورشين و معترض و ميل به خرابكاري و سرپيچي دارن ولي همون كارها رو هم نمي‌خوان خودشون با اراده و تصميم خودشون انجام بدن و از كسي دستوري مي‌گيرن و بعد از مدتي ديگه از دستور دهنده هم خبري نيست و اونا كاملا شرطي شده و بدون فكر اون كارها رو ادامه مي‌دن. آدمايي كه به هر دليلي مرد عملن و نه مرد فكر نمي‌خوان اولين نفر باشن. هميشه برام سوال بوده كه آيا اولين نفر كه دستورها رو صادر مي‌كنه خودشم قوانين و اصول رو رعايت مي‌كنه يا اين فقط يه  بازيه يه بازيه كثيف. هنوزم واقعا نمي‌دونم گاهي فكر مي‌كنم كه براي اين به حرفاي اين دست آدم‌ها گوش مي‌ديم كه اون بخشي از وجودمونه كه دوست داريم اونجوري باشيم ولي به هر دليلي پنهانه.
يه برنامه‌ي تلويزيوني اونور آبي ديدم كه يه عده رو از طريق آگهي جمع مي‌كردن تو يه اتاق اين عده هرچند جلسه عوض مي‌‌شدن و بهشون يه هِدفون مي‌دادن و از طريق صدايي كه هيچ وقت منبعش رو نميديدن از توي گوشي بهشون دستور ميدادن كه كارهايي رو انجام بدن. درسته كه اين كارها نمايشي بود ولي براي من خيلي جالب بود كه بيشتر اون آدما تا ته خط مي رفتن. كارهايي مثل شلاق زدن، شكنجه كردن و انداختن طناب دار به گردن ديگري و... و من تعجب مي كردم كه اين آدما بدون اعتراض تنها به خواسته صداي كسي كه حتي اونو نمي شناختن اين كارها رو انجام مي دادن و بعد ترس برم داشت كه ته خط كجاست؟ واين آدما تا كجا ممكنه پيش برن و اون صدا چه كارهايي ديگه ممكنه ازشون بخواد و يا تا حالا خواسته.
حالا به دنيايي كه پيش رومونه فكر مي‌كنم و به شرايطي كه داريم. وضعيت گرمايش زمين، جو و جنگ، خشونت‌ها، فقر، بيماري و ظلم‌هايي كه هست و فكر مي‌كنم شايد زماني كه آدم‌هاي ديگه‌اي بشيم با افكار ديگه و با روحيات ديگه، شايد دنياي بهتري داشته باشيم. دنيايي كه اگه كاري رو ازمون خواستن انجام بديم يا خواستيم نفر اول باشيم اول بپرسيم چرا؟ و به نتيجه كارمون هم فكر كنيم.
فريده عصاره
16/4/91