مدتها بود که زندگی دیگه مثل قبل نبود و شده بود یه روال تکراری خسته کننده و یکنواخت و بدون شادی. با کمترین حرف و ارتباط. بیشترین و شاید تنها ارتباطشون بچه بود که هر دوی اونا رو به هم وصل می کرد و دوباره صبح فردا همین برنامه. مثل یه فیلم تکرار. تا اینکه یه شب صدای بگو مگو و گفتگو از خونشون بلند شد و بعد تبدبل به فریاد و پرخاش شد کا لابلای اون صدای گریه بچه هم می یومد. بعد از چند دقیقه در آپارتمان باز شده و زن با کیف و یه ساک دستی ولی این بار بون بچه از اون خارج شد و درو به شدت بست و پله ها رو تند تند پایین رفت . . .
صدای قدمهاش تو حیاط در حالیکه می دوید به گوش می رسید و از آپارتمان صدای گریه بچه می یومد.
