۱۳۹۱ اسفند ۵, شنبه

وقتي ديدمش نشناختمش. حتي اسمش يادم نيومد. يه پيرمرد بود. با حركات آروم مخصوص پيرمردها. كمرش خم شده بود. دستاش مي‌لرزيد. خيلي با خودم كلنجار رفتم تا شناختمش. جا خوردم. وقتي روزاي شكوه يه آدمو ديده باشي، ديدن افولش اذيتت مي‌كنه. سخت‌گير و غرغرو و عصبي و پرخاشگر شده بود.
 اولين فيلمي كه ازش ديدم و واقعا از بازيش لذت بردم، فيلم پرده‌ي آخر بود. يه مرد ميونسال فِرز با نگاهها و حركات چابك. در چند نقش و بازي هر كدوم از اونا با استادي تمام، جوري كه باورش مي‌كردي. بعدها تو فيلم‌هاي ديگه هم بود و با بازيهاي خوبش منو جذب مي‌كرد. از اونجايي كه آدما گاهي مجبور مي‌شن تو انتخاباشون سهل انگاري كنن، چون بايد كار كنن و زندگي كنن، بعدها در تلويزيون نقشهاي كم رنگ و عادي‌تر بازي مي‌كرد و از اونجايي كه تو شرايطي بهترين بودن، هيچ امتيازي نيست و هيچ تغييري در نوع نگاه ديگران و توقعات و توجهاتشون ايجاد نمي‌كنه، مثل خيلي‌هاي ديگه دچار دلسردي و ناميدي شد و ديگه كمتر تو انتخاب نقشها و بازيهاش سخت‌گيري كرد.
يكي از عموهام كه خيلي دوستش داشتم، سالها بود كه سرطان داشت و سرطانش مثل خوره وجودشو مي‌خورد و از جايي به جاي ديگه گسترش پيدا مي‌كرد و به جايي مي‌رسيد كه خونه‌نشين شد و بعدها دائم بستري تو رختخواب. يكي از روزا كه ديگه خيلي درد مي‌كشيد و به شرايط بدي رسيده بود. وقتي رفتم ديدنش، ديدم خوابه. منتظر موندم تا بيدار شد. رفتم بالاي سرش. سلام كردم. خنديد و جواب داد. به چشماش كه نگاه كردم، تنم لرزيد. ديدم سرطان كار خودشو كرده و مرگ تو چشماش نشسته. سرمو انداختم پايين و سعي كردم آماده شم.
ـ‌اين همه ياس و نااميدي از تو بعيده. تعجب مي‌كنم. تو يه روزي الگوي ما بودي. ورزشكار، سرحال. خب اتفاقي افتاده؟ اين شتريه كه در خونه‌ي همه مي‌خوابه. نبايد بذاري از پا درت بياره. يه تكوني به خودت بده.
ـ نمي دونم. ديگه انگيزه ندارم. توان ندارم. حوصله ندارم.
ـ يعني چي چپيدي تو خونه  و درارو رو خودت بستي؟
ـ گفتنش برا شما آسونه، مگه دلم مي‌خواد اينجوري باشم؟ دست خودم نيست.
تو فاصله پلانها، چرت مي‌زد. خسته و آشفته بود و گاهي غر مي‌زد. اعتراض مي كرد و بي قرار بود.
 وقتي رفتم سر ميزشون. چايي رو كه جلوش گذاشتم سرشو بلند كرد و نگاهم به چشماش افتاد. دلم لرزيد. خستگي و نااميدي تو چشماشم رفته بود. گفت: دست شما درد نكنه. و من سرمو انداختم پايين.
*پسر وارد حياط مي‌شه، همه جا خاليه، صداي ناله توجهشو جلب مي‌كنه. در يه اتاق رو باز مي‌كنه. پيرمردي سرش روي كرسيه و ناله مي‌كنه. صدا كه مي‌كنه، پيرمرد سرشو بلند مي‌كنه. به عقب ميوفته و با ديدن چهره‌ش، صداي آوار گوشت رو پر مي‌كنه.
* (فيلم نياز ساخته‌ي عليرضا داوود نژاد)
فريده عصاره 3/12/91


۱۳۹۱ بهمن ۱۰, سه‌شنبه



افتاده بود روي چمناي وسط ميدون و يه عده‌اي دور و برش جمع شده بودن. صداها در هم و مبهم بود. يكي داشت مي‌زد توي صورتش، يكي داشت ليوانو كه يه چيزي توش بود تند تند هم مي‌زد. يه زن جوون و قدبلند بود. اوني كه بالا سرش بود همين‌طور مي‌زد تو صورتش و صداش مي‌كرد. صداها انگار از يه جاي دور ميومد. از جايي كه من بودم صورت زنو درست و حسابي نمي‌ديدم. به نظرم با سيلي‌هايي كه مي‌زد تو صورتش بايد دردش ميومد. دست برد زير گردنش و گره  روسريشو شل كرد تا بتونه نفس بكشه. در اين لحظه صورتش رو ديدم. اين كه خودم بودم. نه امكان نداره. من كه اين بالام. حالم خيلي خوبه. اصلا چيزيم نيست. سرحال و سبكم. چه نسيم خنكي، چه حس خوبي، من كه صدايي نمي‌شنوم. خيلي عجيبه. آخ ..
زير سرشو بلند كردن يه ذره آب پاشيدن تو صورتش و سعي كردن مقداري از آب قندي رو كه درست كرده بودن بريزن تو دهنش.
انگار از يه جايي افتاده بودم پايين. تموم بدنم درد مي‌كرد و در عين حال ضعف و بي‌حالي شديدي داشتم. بي‌اختيار گريه مي‌كردم.. با صداي بلند. كم كم تونستم نفس بكشم و حالم داشت بهتر مي‌شد.
شوهرش بغلش كرده بود و داشت سعي مي‌كرد بلندش كنه. ديگران مي‌گفتن: بذار راحت باشه و استراحت كنه. بهش فشار نيار ولي شوهرش مي گفت: "حالش خوبه، الان بلند مي شه."
سوار ماشين كه شد، تموم مدت راهو تا خونه آروم آروم گريه مي‌كرد. نگاهش از پنجره به خيابون بود. شوهرشم حواسش به رانندگيش بود. سكوتي به سنگيني سنگ بينشون حاكم بود.
 خونه كه رسيديم، لباسامو عوض كردم، آبي به سر و صورتم مي‌زدم و رفتم تو آشپزخونه كه يه چيزي برا شام آماده كنم. كتري رو آب كردم و گذاشتم روي گاز..
از دستشويي اومد بيرون. لباساشو عوض كرد. تلويزيون رو روشن كرد و زد شبكه ورزش. كنترلو دستش گرفته بود و دائم كانال عوض مي‌كرد.
شام كه آماده شد، سالاد درست كردم، ميزو چيدم . صداش كردم. هيچكدوم ميلي به غذا خوردن نداشتيم و بازي بازي مي‌كرديم.
چت شد دوباره؟ آبروي منو بردي. مردمو دور خودت جمع كردي. باز بازي در آوردي؟ آخه من با تو چيكار كنم؟ چقدر خودتو به موش مرده‌گي مي‌زني؟
همينطور نگام به قاشق و چنگال بود كه داشت با يه تيكه كاهو ور مي‌رفت. صداش دور و دورتر مي‌شد. انگار از يه جاي دور ميومد. ديگه متوجه حرفاش نبودم. تصوير بشقاب داشت محو و محوتر مي‌شد. حس كردم يه لبخند رو لبامه. چه نسيم خنكي. چه حس خوبي. چه جاي خوبي بودم.
فريده عصاره
10/11/91

۱۳۹۱ دی ۱۶, شنبه




وايسادم روبه‌روش. موهاشو شونه كردم.دستي به صورتش كشيدم. تكمه‌هاي پيرهنشو بستم و كراواتشو مرتب كردم. زل زده بود تو چشام. سرمو انداختم پايين. سرشو انداخت پايين. از در زدم بيرون.
سوز سردي ميومد. كيفشو انداخت رو كولش و دستاشو كرد تو جيبش. راه افتاد به سمت خيابون. صبح زود بود. سالها بود كه عادت داشت صبح زود بره سركارش. وقتي مي‌رسيد فقط آقا اسماعيل، آبدارچي شركت اومده بود.كارشو رديف مي‌كرد. ايميلاشو چك مي‌كرد..
مدتي بود ديگه مثل سابق نبودم. فكر مي‌كردم آدماي دور و برم غريبه‌ن. رابطه گرفتن با اونا برام آسون نبود. بيشتر تو خودم بودم. يادم نمياد دقيقا كِي اينجوري شدم. مثل يه تونل بدون اينكه بخواي هي توش پيش مي‌ري و هر چي پيش مي‌ري دورتر و دورتر مي‌شي. تو سرم پرِ صدا بود ولي انگار مغزم خالي بود. نمي‌دونستم به چي فكر مي‌كنم ولي سرم از فكر داشت منفجر مي‌شد. انگار تو خلأ يا توي يه مايع سنگين زندگي مي‌كردم. يه حسي مثل حس دوران جنيني. صداها دور و برم گنگ و مبهم بود. پاهام انگار رو زمين نبود. شناور بودم و گيج. هر روز صبح مثل هميشه بيدار مي‌شدم.كاراي روزمره رو انجام مي‌دادم. عادتم بود هميشه خوب لباس بپوشم.تميز و مرتب باشم و كاراي شركت رو هم به بهترين شكل انجام مي‌دادم. ولي انگار توي يه حباب بودم يا يه پوسته دورمو گرفته بود كه روز به روز قطورتر مي‌شد. حالا ديگه گاهي وقتا حتي وجودش رو حس نمي‌كردم و يواش يواش داشتم بهش عادت مي‌كردم.
از حموم اومدم بيرون. حوله‌مو پوشيدم و كمرشو بستم. همينطور كه داشتم موهامو خشك مي‌كردم رو به روي آيينه رسيدم. مي‌خواستم ريشامو بتراشم. با چشاي سرد و بي روحش زل زد توي چشام.
موهاشو شونه كردم. ريشاشو تراشيدم. دستي به صورتش كشيدم. لباساشو تنش كردم. كراواتشو زدم. عطر گروني رو كه تازه خريده بودم به صورتش زدم. همه چي مرتب بود. همينطور زل زده بود به چشام و نگام مي‌كرد. رومو برگردوندم. از در زدم بيرون.
سوزسردي ميومد. زيپ اُوِركتمو بستم. كيفمو انداختم رو كولم و دستامو كردم تو جيبم. راه افتادم به سمت خيابون.
صبح زود بود.
فريده عصاره
10/10/91

۱۳۹۱ دی ۴, دوشنبه



ميزش درست جلوي در بود.
هر روز صبح كه پله‌ها رو ميومد بالا درِ تحريريه رو كه باز مي‌كرد، چشمش به چشاش ميوفتاد. ولي تنها چيزي كه بينشون رد و بدل مي‌شد، همون سلامِ صبح بود. با اينكه ميزش درست روبه روي ميز اون بود ولي به ندرت پيش ميومد كه نگاهشون به هم بيوفته. اگرم اينطوري مي‌شد با يه لبخند كم‌رنگ زود نگاهشو مي‌دزديد. تا اون روز حتي يه كلمه جز مواردِ كاري با هم حرف نزده بودن. كم‌كم وقتي مي‌خواست بره احساس مي‌كرد يه چيزي توي دلش قيلي‌ويلي مي‌ره. وقتي بيرون از دفتر روزنامه بود مي‌ديد دلش شور مي‌زنه. شبا به نظرش طولاني بود و دلش مي‌خواست زودتر صبح شه تا بره دفتر تحريريه. اوايل زياد اين احساسو جدي نمي‌گرفت و فكر مي‌كرد عادت كاريه به خاطر ديدارهاي تكراري. بعد آرو‌م‌آروم ديد نه. حسش نسبت به اون با بقيه همكارا فرق مي‌كنه. به نظرش ميومد دختر خوبيه. با بقيه فرق مي‌كنه. نوشته‌هاشم خوب بود. حالا كه مي   ديد احساسش جديه سعي كرد به قضيه جدي نگاه كنه. كاراشو زير نظر گرفت. مخصوصا توجه كرد كه ببينه نكنه كس ديگه‌اي رو داره يا مثلا نامزدي چيزي.. حلقه كه دستش نبود. چند ماهي گذشت. از يكي از دوستاش كه اونم تو تحريريه بود آمارشو گرفت. اونم زياد خبر نداشت.
يه شب كه خوابش نمي‌برد با خودش فكر كرد.چند سال پيش يه‌ بار عاشق شده بود ولي طرف قصد مهاجرت داشت. سالها بود كه به كسي به طور جدي فكر نكرده بود. از وقتي كه پدرش مرده بود، خيلي احساس تنهايي مي‌كرد ولي روحيه‌ش جوري نبود كه بتونه با كسي دوست بشه. ولي حالا اين مورد با قبل فرق مي‌كرد و داشت به طور جدي بهش فكر ميكرد.
 تو دفتر روزنامه زير چشمي هواشو داشت. واقعا دختر خوب و جديي بود و هميشه سرش به كار خودش بود. تا جايي كه ميدونست هيچوقتم پيش نيومده بود كه كسي بياد دنبالش يا قراري بزاره يا مثلا زودتر بره. يه مدت ديگه ام صبر كرد تا مطمئن بشه. بالاخره تصميم گرفت باهاش صحبت كنه. تو همين شيش و بش با خودش بود كه دوسه روزي دختره نيومد تحريريه. دلش شور افتاد. نه مي تونست از كسي سراغ بگيره و نه مي تونست بره از اطلاعات يا كسي شمارشو بگيره تا زنگ بزنه.. تموم فكر و ذكرش بيرون روزنامه، توي روزنامه و تو خونه شده بود اين كه اون كجاست و چرا نيومده.
صبح شنبه بود. اولين روز هفته كه در دفتر تحريريه باز شد.
سلام صبح به خير!
باورش نمي شد. خودش بود با يه جعبه شيريني تو دستش. همه بلند شدن و شروع كردن به دست زدن و تبريك گفتن. تشكر كرد و با بعضي ها روبوسي و يه راست رفت به دفتر مدير. بعد از چند دقيقه اومد بيرون و جعبه ي شيريني رو دور چرخوند.
نگاهشون كه به هم افتاد فقط سرشو انداخت پايين. يه شيريني برداشت و گفت مباركه به سلامتي.
 رفت نشست پشت ميزش و مثل هميشه مشغول كار شد.
صبح فردا حوصله دفتر روزنامه و كارو نداشت. حوصله عقربه هاي ساعتم كه انگار با عجله جلو مي رفتن هم نداشت.
از پله ها كه رفت بالا ميزش درست جلوي در بود. ديگه نگاهش به نگاهش گره نمي خورد و فقط همون سلام بود و بس.
فريده عصاره
4/10/91