۱۳۹۰ مرداد ۲۷, پنجشنبه

هوا حسابی گرم بود. چله تابستون. داشتم می رفتم کافه. ناهار نخورده بودم و از طرفی هم هوا اینقدر گرم بود که غذای مفصل دلم نمب خواست. تصمیم گرفتم از یه ساندویچ فورشی سر راه یه ساندویچ بگیرم که زیاد سنگین نشم. پولو به صندوق دادم و یه فیش گرفتم و شنیدم که منتظر باشم تا غذا آماده بشه. روی یه نیمکت نزدیک در نشستم و رفتم تو نخ پسر بچه ای که لا به لای ماشینها می دوید و به آدما اصرار میکرد که چسب زخم و ابر ظرفشویی و شکلات ازش بخرن. حتما همه شکلاتاش با این گرمای هوا نرم شده بود.پسر بچه لاغر و فرزی بود با چهره سوخته از آفتاب و لباس نسبتا تمیز با آستینهای بالا زده و یه جفت صندل مندرس و پاهای سیاه.

انگار نه انگار که هوا اینقدر گرمه. با چشمای براقش لا به لای ماشینها می دوید و با اصرار می خواست جنسهاشو بفروشه. خیلی ها محلش نمی ذاشتن. اما او دلسرد نمی شد و انگار ماوریتی داشت که باید با پشتکار انجامش می داد. چراغ که سبز می شد با احتیاط ولی با سرعت می دوید به سمت پیاده رو و پولهاشو از تو جیبش در می آورد ومی شمرد و وقتی دوباره چراغ قرمز می شد، می رفت لا به لای ماشینها و به شیشه شون می زد که ازش چسب زخم و ابر و شکلات بخرن. من محو رفت و آمدها و جدیت او پسر بچه شده بودم و اصلا یادم رفته بود که چند وقته اونجام. در حالیکه صندوقدار صدام می کرد که برم ساندویچم رو بگیرم، پسربچه با هیجان اومد تو مغازه و وقتی دید که من دارم ساندویچ می گیرم، زل زد به من و گفت: خانم یه ذره پول به من می دی که یه ساندویچ بخرم. از رک بودنش جا خوردم و فکر کردم اون که خودش پول داره و چه اصراریه که حالا ساندویچ بخوره؟! ولی دیدم دست کرد تو جیبشو و گفت: خودم پول دارم ولی کمه تا شب دوباره کار می کنم ولی آلان دلم می خواد یه ساندویچ بخورم. شوق و هیجان و امیدی که تو چشماش بود منو خلع سلاح کرد. ساندویچمو دادم بهش و گفتم بیا مهمون من باش. من یکی دیگه میگیرم. اول قبول نکرد ولی بعد گفت: باشه،‌ ولی نصف پولشو می دم. منم هم به خاطر اینکه احساس نکنه دارم بهش ترحم می کنم و هم به خاطر اینکه عادت به گدایی نکنه، قبول کردم و یه ساندیچ دیگه سفارش دادم و دوباره منتظر نشستم تا غذام آماده بشه. رفت نشست رو نیمکت و شروع کرد با لذت و ولع به خوردن ساندویچ و من باز محو او و خوردنش شدم.

** هوا تاریک شده بود، با عجله به سمت خونه دوید. کلید رو از جیب شلوارش درآورد و سعی کرد درو بی سروصدا باز کنه، ولی این تقریبا محال بود و همیشه صدای اون در لعنتی قدیمی در می یومد. یواشکی از لای در خزید تو حیاط و درو پشت سرش بست.

کیسه های دستشو گذاشت روی تخت چوبی قراضه حیاط و رفت لب حوض که آبی به سروصورتش بزنه که صدای باباش از لای در بلند شد.

- باز که دیرکردی پسر! کجا بودی این همه وقت؟ فقط خدا کنه بادست پر اومده باشی.

مهره پشتش کمی تیر کشید و لحظه ای چشماش خیره شد به پنجره اتاق. با عجله آب دست و صورتشو گرفت و کیسه هارو برداشت و از پلا ها بالارفت. درو هل دادو رفت تو. باباش مثل همیشه کنار بساط نشسته بود و داشت با منقل و زغالاش ور می رفت. دلش برای مامنش تنگ شده بود. مامانش با خواهراش شهرستان بودن. باباش مثلا اومده تهران که کار کنه و خرجی اونا رو بده ولی درگیر مواد شده بود و . . . تابستونا می یومد پیش پدرش تا کمک خرجی باشه ولی . . .

دست کرد تو جیباش و پولهای چروک و خیس رو در آورد و گرفت جلوی باباش. باباش نگاهی به پولاش انداختو اونا رو گرفت و شمرد.

- اینکه خیلی کمه. همینقدر فروختی؟

- به خدا خیلی دویم اینور و اونور. هوا خیلی گرم بود. همینقدر فروختم.

باباش همین جور نگاهش کرد . بعد پولارو گذاشت زیر تشکی که روش نشسته بود و گفت: پس شام نداری. یادت نرفته که وقتی کار نکنی خبری هم از شام نیست!

اون که دیگه به این وضع عادت کرده بود، سرشو پایین انداخت و پشتشو کرد که بره لباسشو در بیاره و بخوابه. اما چشماش برق می زد و یه لبخند رضایت بخش کنج لباش بود! اون داشت زندگی کردنو یاد می گرفت!

هنوز هوا روشن نشده بود ولی وقت بیدار شدنش بود. اون هر روز باید زودتر از همه بیدار می شد و تا قبل از اینکه بقیه رو بیدار کنه، صبحونه رو آماده کنه، ظرف ناهار برادرشو درست کنه و وسایل خواهرهاشو برای رفتن به مدرسه رو به راه کنه، چند وقت بود که مجبور بود این کار رو بکنه! یادش نمی یومد! حتی وقت فکر کردن به این موضوع رو نداشت .انگار تبدیل شده بود به یه ماشین و مجبور به یه سری کارهای تکراری. بی سر و صدا رختخوابشو گوشه اتاق تا کرد. روسریشو سرش کرد و ‍ژاکت کهنه شو پوشید. مدتها بود سرشو شونه نکرده بود مدتها بود خوشو تو آیینه نگاه نکرده بود. شاید حتی یادش رفته بود چه شکلیه! همین طور که کاراشو می کرد، این فکر ها هم تو سرش می گذشت. پرده گلدار جلوی کانکسو که همون اطاقشون بود کنار زد و رفت بیرون. سوز گزنده ای می یومد. یه خورده لرزید و دکمه های ژاکتشو که یکی در میون مونده بود بست. گره روسریشو سفت کرده و دمپایی هاش رو پوشید. جلوی تانکر آب نشست و با آب سرد دست و صورتشو شست. یخ کرد ولی یه حس خوب زندگی توش دوید. با سرعت به طرف گوشه حیاط که مثلا حالا آشپزخونه بود با دو تا کابینت زنگ زده رنگ و وارنگ و یه گاز رومیزی قدیمی رفت. چراغو روشن کرد و کتری رو روی گاز گذاشت. یه نگاهی به سفره انداخت که ببینه نون داره یا نه؟ چند تیکه نون از دیشب مونده بود. یه کمی سفت شده بود ولی به هرحال نونوایی آلان باز نبود. توی دستاش ها کرد و مشغول آماده کردن ناهار حمید و کیف سمیه و لیلا شد. چایی را دم کرد. هوا داشت کم کم روشن می شد. صدای خروس از کوچه های اطراف می یومد. به آسمون نگاه کرد. هوا گرگ ومیش بود. یه کمی وقت داشت تا بره بچه ها رو بیدار کنه. کنار کابینت روی چارپای پلاستیکی که برای مواقعی بود که قدش به طاقچه هایی که با چوب برای وسایل درست کرده بودن، نمی رسید، نشست. تو خودش گوله شد. وقتی مامان و باباش بودن، اونم مثل بچه های دیگه تو رتخواب گرمش تو اتاق خوابیده بود. خونشون کوچیک بود. باباش به سختی پول زمینو جور کرده بود و با وام و قرض و قوله خونشونو ساخته بود. ولی خونشونو دوست داشت. گرم بود و راحت. اون وقتا اونم می رفت مدرسه مثل بقیه بچه ها . . . همه چیز به سرعت و تو یه چشم به هم زدن اتفاق افتاد.شب بود. خواب بودن، همشون کنار هم. زمین لرزید. صدای وحشتناک فورو ریختن دیوارها و سوت وحشتناک هوار! نمی دونست خوابه یا بیدار. صدای جیغ و فریاد! پدرش دستشو گرفت و با صدای بلند گفت: بدو بچه و با دست دیگه ش لیلا رو که از بقیه کوچکتر بود بغل کرده بود. حمید که از بقیه بزرگتر بود داشت سمیه رو می برد بیرون و در همون لحظه دیوار با صدای وحشتناکی ریخت. همه جا پر از خاک و دوده شده بود. چشمهاش می سوخت. جایی رو نمی دید. با لیلا و سمیه و حمید گوله شده بودن رو سرهم و حمید دستاشو رو سرشون حائل کرده بود. . . چشمهاش از شوری اشک سوخت. اشکهاشو پاک کرد و بلند شد که بره بقیه رو بیدار کنه.

۱۳۹۰ تیر ۲۶, یکشنبه

دیشب فیلم "ترمینال" رو دیدم با بازی درخشان "تام هنکس". خیلی جالب بود. با وجود اینکه قبلا داستان مستند و شخصیت فیلم را دیده و خونده بودم، ولی دیدن فیلم واقعا جالب بود. مخصوصا که بدونیم این داستان واقعا اتفاق افتاده. شخصیت این فیلم یعنی "ویکتور نانورسکی" زمانی که وارد فرودگاه نیویورک می شده از هیچ احترامی برخوردار نیست. از یه شهر کوچیک در روسیه درگیر جنگ اومده که اغلب حتی اسم اونجا رو نشنیدن و فقط توی اخبار در مورد جنگ و بی ثباتی می شه اسمش رو شنید. به او اجازه ورود به شهر رو نمیدن و رفتار افراد به خصوص پلیس و مسوولان باهاش بی رحمانه و نامحترمانه س. ولی ویکتور یه قوطی همراه خودش داره به نام "جاز" و به خاطر اون که هدفش از سفر به نیویورکه این همه راهو اومده. در طول فیلم شاهد تلاش بی وقفه و اعتماد به نفس ویکتور برای رسیدن به هدفش هستیم. هیچ چیز اونو دلسرد و نا امید نمی کنه. شخصیتی ساده صادق و صمیمی که در یک اتاق متروکه فرودگاه زنگی میکنه و اونجا رو از یک بیغوله تبدیل به بهشت کوچیک می کنه. زبان انگلیسی یاد می گیره، با آدما ارتباط برقرار می کنه و هرگز هدفشو فراموش نمی کنه و نبال راههایی برای رسیدن به هدفشه.
پدر ویکتور در روسیه در حال جنگ عاشق موسیقی "جاز" و یکی از اسطوره های اونه. به هزار جا تلفن می زنه و نامه نگاری میکنه و منتظر می مونه. به قول ویکتور "یه روز، یه هفته، یه سال" اون چهل سال منتظر می مونه تا بتونه به نیویورک بیاد و از شخصیت مورد علاقش امضاء بگیره و اونو از نزدیک ملاقات کنه. موقع مرگ به پسرش وصیت می کنه که تلاشش رو ادامه بده و ویکتور به همین منظور راهی نیویورک می شه. بسیار مورد بی رحمی، نظارت، آزار و بی حرمتی قرار می گیره . ولی با صداقت و تلاشش و با همراهی و کمک و همدردی با کارکنان فرودگاه و مردم این نگاه به خودش رو تغییر می ده و حالا ویکتور رو توی فرودگاه نیویورک همه میشناسن.
اون به نوعی خودش اسطوره می شه. اسطوره ترمینال فرودگاه و اسطوره مقاومت و تلاش. به طوریکه هر کسی هر کمکی می تونه به او می کنه تا به هدفش برسه و چون آدمای ترمینال، همه از جنس ترمینال و باهویتهای موقت و زندگی ترانزیتی هستند، به نوعی با آو حس همدردی و هم ذات پتداری دارن و لحظه آخر که همه کارها درست می شه ولی شخصیت "دیکسون" که رییس ترمیناله و خودش هم در حال جا به جا به جای دیگه س و به نوعی یادآور شخصیت "ژاور" در بنوایانه، باز او را از طریق ایجاد دردسر برای سایر دوستانی که تا اینجا یارو همراهش بودن تهدید میکنه و میگه باید به "کرکوزیا" که حالا دیگه جنگ در اونجا تموم شده، برگرده و باز هم نمی تونه به نیویورک وارد بشه، این کارگر هندی الاصل ترمیناله که بهش میگه:"تو برای یه هدفی به نیویورک اومدی و اگه برگردی یه توسویی" و اینجا حتی پلیسهای ترمینال هم با تموم تهدیدهای مسوولشون، با او همراه می شن و او از ترمینال خارج می شه و به هتلی میره که اسطوره جاز اونجا برنامه اجرا می کنه و سرانجام از او امضاء می گیره.
وقتی که سوار تاکسی می شه و راننده از اومسیرشو می پرسه، اون می گه که "بر می گردم خونه"
این داستان در روایتی ساده و صمیمی و واقعی نشون می ده که آدما اگه هدفشون هر چقدر هم شخصی، براش مهم و تعریف شده باشه، چقدر خوب می تونه با پشت سر گذاشتن همه موانع ومشکلاتی که در همه کارها هست، همدردی و احترام و همراهی دیگران را جلب کنه و با تلاش و کوشش و تمرکز و تداوم به سمتش حرکت کنه و آخر سرهم به آون برسه. مثل یه فاتح! ومثل یه اسطوره! اسطوره ای واقعی و از جنس مردم!
دیشب حالم خیلی بد بود. تصمیم دارم داستان این دفعه رو به زبون موزیکهای رپ بنویسم. شمام لطفا با همون آهنگ بخونینش.

دیشب حالم خیلی بد بود
تو زندگیم انگار یه چیزی کم بود
ما آدما خیلی به هم بد می کنیم
راه همدیگه رو گاهی سد می کنیم
نه روبه رو نه پشت سر
همه موندیم تو دنیا دربه در
چشم نداریم همدیگه رو ببینیم
مث سنگ تو راه هم می شینیم
حرف نمی زنیم با هم، داد می زنیم
گوش نمی کنیم به هم، فریاد می زنیم
هر کی می گه حرف فقط حرف منه
می گه دوسته ولی خنجر می زنه
نمی دونی دشمن کیه دوست کدومه
دوغ راست قاطی شده درست کدومه
میون این همه صدا گیج می زنیم
تو سرمون سردر گمیم جیغ می زنیم
یکی میگه اینو بگو یکی می گه ساکت بمون
یک می گه این راه خوبه اونو نرو
خسته شدم از این همه در به دری
می خوام برم براخودم نیست مفری
گم شد صدام تو این همه صدا و داد
دلم می خواد خودم باشم شاد و آزاد
آی آدما بیاین باهم یکی بشیم
کم نباشیم زیاد بشیم رها بشیم
حرف بزنیم با هم دیگه
جنگ نکنیم، زندگی رو برای هم تنگ نکنیم
بیاین باهم یکی باشیم
بیاین باهم یکی باشیم

جنگ زیبا نیست
فقر زیبا نیست
بیماری زیبا نیست
آوارگی زشت است
دروغ زشت است
فاجعه زشت است
برای زندگی
گاه باید جنگید
گاه باید فقر را تجربه کرد
گاه بیمار می شویم
گاه آواره مان می کنند
گاه مجبور به دروغ کفتن می شویم
و فاجعه، گاه در کمین است
زندگی زیباست
زندگی زیباست
و برفراز جنگها و فقرها
بیماریها و آواره گی ها
دروغها و فاجعه ها
همواره، همواره
مارا به جشن خود می خواند

۱۳۹۰ فروردین ۱۲, جمعه

هر روز صبح، قایقش را به‌آب می انداخت و دل به دریا می زد. دیگر حساب روزها و هفته ها و سالها رو نداشت. زندگیش از راه دریا می گذشت. پا رو می زد و وقتی به آبهای عمیق می رسید تورش را به‌آب می انداخت و در انتظار ماهی می ماند. گاهی چند ماهی می گرفت و گاهی هم هیچ ماهی ای در تورش نبود. ماهی ها را دراسکله می فروخت و زندگیش را می گذراند. حالا از آن روزها سالها گذشته بود و دیگر این ماهیها و پول حاصل از فروش آنها نبود که اورا به دریا می کشاند. این خود دریا بود و آوایی که از امواج آن بر می خاست که او را راهی دریا می کرد. دیگر نه توری به آب می انداخت و نه در انتظار ماهی بود. آبی بیکران دریا بود و صدای موجها که گاه آرام قایق را حرکت می داد و گاه کف آلود بودندو سهم گین. صبحا گویی آوایی در گوشش زمزمه میکرد و او را بیدار می کرد و به خود فرا می خواندش. دیگر دریا زندگیش را تامین نمی کرد، خود دریا شده بود زندگیش. از دریا، بودن را آموخته بود. جاری بودن را، بیکران بودن را، صبر را و خروش را. هنگامی که روی آب بود، هیچ چیز دیگر را نمی دید و نمی خواست. هماهنگی زندگی و تعادل حیات را در پرواز مرغان دریایی و دست و دلبازی دریا در تامین غذای مرغان بدون آنکه به حیات همدیگر تجاوزی بکنند می دید. طلوع خورشید سحر گاهی در افق، در جایی که آسمان و دریا به هم پیوند می خورند و نسیمی که بوی آب شور را در مشام قایقران می نشاند.

قایقران پیر شده بود . پیر دریا! و بر خطوط چهره آفتاب سوخته اش گویی رد امواج و نسیم نقش بسته بود. به‌آبهای عمیق که می رسید، دیگر پارو نمی زد. قایقش را به دست دریا می سپرد و گاه کلاهش را روی صورتش می گذاشت و در قایق می خوابید و گاه به حرکت ماهی ها در زیر‌آب یا شکار مرغ های ماهیخوار چشم می دوخت. درونش آرام بود و با دریا و آسمان یکی می شد. دیگر خود را نمی دید، گویی وجود نداشت و تنها بخشی از این تعادل بیکرانه بود. زمان دیگر معنی نداشت و هر چه بود همین لحظه بود و این جاری بودن در هستی.

یکی از روزها قایقی را که موج به ساحل آورده بود پیدا کردند. قایق خالی بود و تنها کلاهی حصیری درآن بود و هرگز نفهمیدند که پیر مرد دریا چه شده؟ آیا مرده؟ یا از اینجا رفته یا . . . اما دریا هم چنان برجایست. بیکران، صبور و جاری مانند زندگی!

۱۳۸۹ اسفند ۲۰, جمعه

ایستاده بود جلوی آیینه و زل زده بود به خودش. نه به تصویر خودش، بلکه به خودش.سالها بود جوری زندگی کرده بود که فکر می کرد درسته. اما حالا تو آیینه تصویر زن دیگه ایی رو می دید در کنار اونچه که بارها دیده بود. مدتها بود که اونو تو خودش حس میکرد.احساساتی توش وجود داشت که با چیزایی که قبلا بود و انجام داده بود فرق می کرد.سئوالات زیادی داشت، از خودش و از دیگران.حالا دیگه نمی دونست که آنچه بوده و انجام داده، واقعا چیزهایی بوده که دوست داشته و راضیش میکرده. حرفهایی برای گفتن داشن ولی نمی دونست به کی باید بگه؟! و کارهایی می خواست انجام بده که نمی دونست درسته یا لااقل از دید دیگران درسته یا نه؟!
تنها چیزی که می دونست این بود که اون زن دیگه ایی که می خواد جور دیگه ایی زندگی کنه و به زندگی نگاه کنه درونش وجود داره و داره رشد می کنه.مثل این بود که جوونه ایی درونش سبز شده و در حال بزرگ شدنه. نمی خواست و نمی تونست با این جوونه مبارزه کنه. یواش یواش تصویر زنی که بوده و نشون داده براش غریبه می شد و از خودش سئوال می کرد کدوم اونا درسته و حق حیات داره؟! روحش ماجرا جو شده بود، کتابهای جدید می خواست بخونه! با‌آدما و دنیاهای جدید می خواست ‌آشنا و روبرو بشه. زندگی های دیگه ایی رو می خواست تجربه کنه و دلش می خواست خودشو مرور کنه! بارها این کار رو کرده بود.چیزی که تا به حال بود و کارهایی که کرده بود، اشتباه نبود ولی حالا دیگه فقط اونا راضیش نمی کرد و براش کافی نبود! بدتر از همه این بود که نمی تونست با کسی حرف بزنه! وقتی این حرفها و احساسات رو به کسی می گفت یا اونا رو نمی فهمیدن و یا بهش می خندیدن. تو سن و سالی بود که شاید بقیه فکرمی کردند این حرفها مال این سن و سال نیست و برای اون دیر شده! ولی این زن دیگه ایی که داشت درونش رشد می کرد و زندگی میکرد جوون بود و پر انرژی. وقتی به تصویر خودش توآینه نگاه می کرد، اون زن جون رو می دیدو زنی که می خواد زنده باشه و زندگی کنه. دیگه خیلی براش مهم نبود که دیگران اونو چند ساله می بینن و در موردش چه چیزهایی ممکنه بگن و تصور کنن! چیزی که مهم بود؛ این انرژی رو به گسترش بود که درونش می جوشید. این دودلی و ترید آزارش می داد وگاهی عصبیش می کرد و از کوره در می رفت!

در حالیکه به خودش و اون زنی که درونش لبخند می زد نگاه می کرد، دستی به موها کشید و بدنش رو لمس کردو خطوط چهرشو دید و چشمهایی که هنوز برق می زدندو کنجکاو بودند. نمی تونست دریچه ایی رو که جلوش باز شده بود ببنده و اون زنو که می خندید انکار کنه! موهاشو جمع کرد و لباسشو تو تنش مرتب کرد و دستی به صورتش کشید و در حالیکه به زن توی آیینه چشمکی می زد، برای دفعه بعد قرار ملاقاتی باهاش گذاشت که بیشتر فکر کنن. باید یه کاری می کرد، تا دیر نشده!

۱۳۸۹ بهمن ۱۷, یکشنبه

هر روز صبح زود بعد از اینکه شوهرش از خونه خارج می شد، ساک بچه رو آماده می کرد، وسایل اداره رو بر می داشت، خونه رو که تند تند جمع و جور کرده بود دور تا دور از نظر می گذروند، بچه رو که اغلب خواب بود بغل می کرد و در حالیکه روی یه شونه ش ساک بچه و روی شونه دیگه کیف اداره و وسایلش بود به سختی در رو می بست و از پله ها پایین می رفت. مجبور بود تا سر کوچه رو که ماشین رو نبود پیاده بره و منتظر تاکسی بمونه تا اول بچه رو ببره مهد کودک و بعد بره سرکارش. تو اداره مجبور بود کارهاش رو جوری سروسامون بده که بتونه یک یا دوبار برای شیر دادن بچه به دو بره مهد کودک و بگرده. بعد از ظهر هم خسته و کوفته باید می رفت مهد و بچه رو که باز هم اغلب خواب بود برداره و بره خونه. گاهی سر راه خرید خونه رو هم انجام می داد و می رفت تا برای شام چیزی آماده کنه. تازه باید کارهای فردا رو هم انجام بده و گاهی اگه لباسی برای شستن بود یا اتو زدن لباسها و جارو و گرد گیری هم بود. خود بچه هم که کلی کار داشت. تازه بعد از اینکه شوهرش می یومد و شام می خوردن و ظرفها رو میشست و بچه رو می خوابوند، یه چایی برای خودش می ریخت و می یومد لم می داد رو مبل و تلویزیونو که روشن بود ولی در حقیقت اون نمی دید که چی می ده و فقط بهش خیره شده بود، نگاه می کرد. گاهی اینقدر خسته بود که روی مبل چرت می زد یا خوابش می برد و چایی شم سرد می شد. اغلب شبها شوهرش زودتر می رفت می خوابید.
مدتها بود که زندگی دیگه مثل قبل نبود و شده بود یه روال تکراری خسته کننده و یکنواخت و بدون شادی. با کمترین حرف و ارتباط. بیشترین و شاید تنها ارتباطشون بچه بود که هر دوی اونا رو به هم وصل می کرد و دوباره صبح فردا همین برنامه. مثل یه فیلم تکرار. تا اینکه یه شب صدای بگو مگو و گفتگو از خونشون بلند شد و بعد تبدبل به فریاد و پرخاش شد کا لابلای اون صدای گریه بچه هم می یومد. بعد از چند دقیقه در آپارتمان باز شده و زن با کیف و یه ساک دستی ولی این بار بون بچه از اون خارج شد و درو به شدت بست و پله ها رو تند تند پایین رفت . . .
صدای قدمهاش تو حیاط در حالیکه می دوید به گوش می رسید و از آپارتمان صدای گریه بچه می یومد.

۱۳۸۹ آبان ۸, شنبه

در حالیکه یه آستین کتش رو پوشیده بود، کیفشو برداشت و از آپارتمانش زد بیرون. دو سه پله که رفت، یادش اومد که در آپارتمانش رو قفل نکره، برگشت کلید رو انداخت تو قفل و دو دور چرخوند و همین طور که دست کلید تودستش بود پله ها رو دوید پایین. طول حیاطو با عجله طی کرد و حتی متوجه گربه همسایه نشد که زیر قفس قناری های صاحبخونه کمین کرده. کوچه رو با قدمهای تند گذشت و سر خیابون به هر ماشینی دست تکون می داد و می گفت " مستقیم". بالا خره به پراید خاکستری که راننده میان سالی داشت ایستاد. با عجله سوار شد. وقتی رفت ته ماشین و کنار پنجره نشست با وجود اینکه هوای صبحگاهی کمی خنک بود، اما طبق عادت دلخواهش پنجره رو کمی پایین داد و گذاشت که باد به صورتش بخوره. همیشه این کار رو دوست داشت حتی زمستونا. نگاهی به ساعتش انداخت یک ربع به هشت بود؛زیاد دیر نشده بود. ولی جالبه که هر چی فکر کرد یادش نیومد که کجا قرار بوده بره. فکر کرد، قرارهاشو چک کرد، دیو.ز و دیشب رو مرور کرد، ولی بازم یادش نیومد. خیلی عجیب بود هیچ وقت یادش نمی رفت که کجا باید بره چی کارباید بکنه!دفتری که قرارها و کارهای روزانه شو توش می نوشت در آورد و ورق زد ولی توی اونم چیزی پیدا نکرد. خواست شماره دفتر و بگیره و از منشی سئوال کنه ولی شماره دفتر یادش نمی یومد. تصمیم گرفت بره دفتر ولی اصلا یادش نمی یومد که دفترش کجاست!! اصلا یادش نمی یومد که کجا کار می کنه؟ چی کار می کنه؟ و اصلا آیا کار می کنه یا نه؟! شاید باور نکنین، ولی اصلا یادش نمی یومد که چه درسی خونده! داشت کلافه می شد. مگه چنین چیزی ممکنه که یه دفعه آدم صبح از خواب بیدارشه و یادش نیاد که کیه؟ چیه؟ چیکاره س. . .
داشت دیوانه می شد. فقط دائم به ساعتش نگاه می کرد. متوجه نگاه های عجیب راننده از توی آیینه شد که اونو برانداز میکرد. حتما حرکاتش عجیب و غریب بوده که اونو حساس کرده. دیگه نمی دونست چی کار کنه. سوار ماشینی شده بود که نمی دونست کجا باید پیاده شه. تصمیم گرفت برگرده خونه و اونجا بگرده شاید چیزی یادش بیاد. ولی حالا حتی دیگه یادش نمی یومد خونش کجاست! نمی دونست کجا سوار شده و اصلا خونه ای دار یا نه! مگه می شده؟! همین چند دقیقه پیش از خونش اومده بود بیرون. تو جیبش گشت و دسته کلید رو پیدا کرد ولی حتی کلید ها هم براش غریبه بودن. یادش نمی یومد خونش چه شکلیه؟! یادش نمی یومد تنها زندگی می کرد یا با کسی؟! واقعا داشت دیوونه می شد! تلفن همراهشو از جیب سمت راست کتش درآورد تا شاید به کسی زنگ بزنه و کمکی بگیره، ولی شماره آشنایی روی اون نبود. یه سری اسم و شماره که براش هیچ مفهومی نداشتن. راننده چند بار سئوال کرد که کجا باید بره ولی اون هیچ جوابی نداشت. راننده از تو آیینه نگاهش کرد و دوباره سئوال کرد. بالاخره به راننده گفت که پیاده می شه، دست کرد تو جیب شلوارش و مقداری پول در آورد و گرفت جلوی راننده و گفت هر چی می خواد بر داره. حتی پول ها هم براش غربه بودن.
مدتی کنار خیابون ایستاد و هاج و واج همه جا رو نگاه کرد، اما همه جا براش نا آشنا بود. از یه‌ عابر پرسید:"آقا ببخشید، اینجا کجاست؟" عابر که عجله داشت با بی حوصله گی اسمی گفت که اون هم کمکی بهش نکرد. راه افتاد و بی هدف به سمت جلو حرکت کرد. هنوز صبح بود. باد خنکی می یومد که برگهای درختان رو تکون می داد. برگها یواش یواش داشت تغییر رنگ می داد. آدما و ماشینها در رفت و آمد بودن. خورشید آروم آروم داشت گرمتر می شد و آفتاب پاییزی مزه می داد. این فکرها و اتفاقات جدید تو سرش می چرخید و می چرخید و جوابی براشون پیدا نمی کرد. می رفت و می رفت ولی مقصدی نداشت. یواش یواش ریتم راه رفتنش ثابت شد.ضربان قلبش یکنواخت بود و دچار یه حالت بی فکری و آرامش شده بود. دیگه به هیچ کدوم از چیزهایی که پیش اومده بود فکر نمی کرد. فقط نگاه بود و نسیم خنک و آفتاب نیم گرم و صدای ضرباهنگ قدمهاش و قلبش. داشت از این حالت خوشش می یومد و آروم آروم یه لبخند رو لباش نشست. دیگه براش مهم نبود که کیه؟ چیه؟ چیکارس و کجا زندگی میکنه یا کجا می خواسته بره! فقط داشت از این لحظه و آرامش اون لذت می برد.