۱۳۹۰ مهر ۱, جمعه

عینکشو از روی میز برداشت، به چشمش زد. آروم از مسیر همیشگی به سمت آشپزخونه رفت، سه قدم به سمت چپ برداشت، در یخچالو باز کرد. آب پرتغالو برداشت. دو قدم به راست رفت و اونو روی میز گذاشت. دو قدم دیگه به سمت راست برداشت و به طرف کلبینت روی ظرفشویی رفت . درشو باز کرد و لیوان برداشت. آب پرتغال رو تو لیوان ریخت، در حالی که انگشتش لب لیوان بود. دوباره پنچ قدم به چپ رفت و اونو توی یخچال گذاشت. تلفن زنگ زد. به راست پیچید، سه قدم به جلو برداشت. وارد هال شد و در حالی که به چپ می پیچید، دیوار رو لمش کرد و به سمت صدای زنگ رفت.

. . . با سرو صدا بیدار می شد. اول از همه موزیکو روشن می کرد. صداشو بلند میکرد. همرا با موسیقی بدنشو تکون می داد. می رفت سر یخچال، آب پرتغال بر میداشت. می رفت از کابیت لیوان برداشت و اونو توش می ریخت. یه نون تو تستر می ذاشت و تا اماده شه، دست و صورتشو می شست و در حالیکه با موزیک زمزمه می کرد ، وسایلشو آماده می کرد و لباس می پوشید. صبحونه سبکشو می خورد. همه چی رو مرتب سرجاش می ذاشت. موزیکو خاموش می کرد و از در بیرون می رفت. درو قفل می کرد و با سر و صدا و تند پله ها رو پایین می رفت.

هیچی رو نمیدید، نیازی نداشت ببینه، چون یه زندگی عادی داشت و همه چیز همونطور بود که باید باشه. .. .

حالا اما، قدمها براش مهم بود، شمارش گامها، جهت ها، صداها، حالا نیاز داشت ببینه، اما نمی دید. پس باید می شمرد، گامها شو! باید گوش می کرد صداهارو! حالا عینک می زد ولی عینک کمکی به دیدنش نمی کرد. فقط چشمهاشو می پوشونه که ندیدنش دیده نشه! حالا دقت به همه چیز براش مهم بود. چیزهایی که قبلا هیچ نیازی به دقیق شدن بهشون نداشت! حالا باید زندگی رو جور دیگه ای تجربه می کرد. جوری که قبلا هرگز تجربه نکرده بود!.

صدای زنگ ساعت که بلند شد، انگار از اعماق قرنها می خواد بیرون بیاد، صدا گویی از فاصله دوری می یومد. غلتی رو جاش زد. یواش یواش متوجه جا و شرایطش می شد. کش و قوسی به تنش داد. چشماشو باز کرد ولی نور پنجره خورد تو چشماش. زنگ ساعت خفه شده بود. پتو رو که از روش کنار زد، مورمورش شد. دوباره پتو رو پیچید دورش و گوله شد به سمت دیوار و با خودش گفت: یه دقیقه فقط یه دقیقه دیگه! آلان بلند می شم. همینطور که داشت از گرمای پتوش و خلسه ای که توش رفته بود، لذت می برد، یاد کارتون رابرت افتاد که وقتی بچه بود، تلوزیون می داد. عاشق شخصیت رابرت و کاراش بود. با خودش فکر کرد که اگه الان رابرت جای اون بود و دلش نمی خواست بیدار بشه و بره سرکار چیکار می کرد! حتما اینقدر زیر پتو می موند نفسهای بلند می کشید که حسابی بدنش گرم شه و عرق کنه و وقتی مادرش متوجه دیر کردش می شد و می یومد تو اتاقش، پتو رو که کنار می زد، رابرت وانمو می کرد که تب داره و سرما خورده و دوسه تا سرفه الکی میکرد که مریض بودنشو به مامانش ثابت کنه وچون حسابی هم بدنش گرم بود و عرق کرده بود، مامانش باور می کرد و پتو رو می کشید روش و پرده هارو هم می کشید تا اون راحت استراحت کنه و می رفت که به مدرسش تلفن کنه و اطلاع بده که رابرت مریضه و یه سوپ خوشمزه هم براش آماده کنه! با این افکار یه لبخند لذت بخش اومد رو لباش. ولی خوب اون رابرت بود و کارتون و حالا واقعا داشت دیرش می شد و باید بلند می شد. به سختی پتو رو کار زد و از تخت اومد پایین. دمپایی هاشو پوشید و چند بار بدنشو کشید و با بی حوصلگی به سمت دستشویی رفت. جلوی آینه دستشویی وقتی خودشو تو آیینه دید، به نظرش اومد که رنگ و روش پریده. دو سه تا مشت‌آب به صورتش زد و دوباره توآینه نگاه کرد. یه کمی حالش بهتر شد. دوباره همینطور که نگاهش به عکسش تو‌آینه بود، یاد رابرت افتاد و با خودش فکر کرد اگه آلان رابرت بود و می خواست بهونه ای برای نرفتن به کلاس موسیقی ش پیدا کنه، چیکار می کرد! خمیر دندون ژله ایی قرمز خواهرشو برداشت و روی صورتش لکه های ریز و درشتی درست کرد و به تصویر مسخره ش تو آینه خندید. حتما رابرت همین کار رومی کرد و به مامانش وانمود میکرد که آبله مرغون گرفته و مامانش از ترس اینکه مبادا دیگرانم مبتلا شن، اونو به اتاقش می برد و می گفت که استراحت کنه.

صورتشو شست، خمیر دندون بوی توت فرنگی شیرین می داد! با عجله دست و صورتشو خشک کرد و موهاشو پشت سرش شونه کرد و بست. با دو رفت تو اتاقش. جلوی اینه ش ایستاد و داشت فکر می کرد که امروز کدوم مانتوشو بپوشه. یاد مانتو صورتی ش افتاد. رفت سر کمدش تا برش داره، یه دفعه فکر کرد که تو اداره نمی تونه اونو بپوشه. شونه هاشو بالا انداخت، مانتوشو از تو کمد در آورد و پوشید. آخه اون امروز رابرت بود! مقنعه شو سر کرد و وسایلشو برداشتو از اتاق رفت بیرون. هنوز درو نبسته بود که دوباره برگشت و با سرعت یه رژ صورتی کمرنگ به لباش زود و کمی هم رژگونه. تو آینه به خودش خندید و یه چشمک زد و در اتاقو بست و رفت.

۱۳۹۰ مرداد ۲۷, پنجشنبه

هوا حسابی گرم بود. چله تابستون. داشتم می رفتم کافه. ناهار نخورده بودم و از طرفی هم هوا اینقدر گرم بود که غذای مفصل دلم نمب خواست. تصمیم گرفتم از یه ساندویچ فورشی سر راه یه ساندویچ بگیرم که زیاد سنگین نشم. پولو به صندوق دادم و یه فیش گرفتم و شنیدم که منتظر باشم تا غذا آماده بشه. روی یه نیمکت نزدیک در نشستم و رفتم تو نخ پسر بچه ای که لا به لای ماشینها می دوید و به آدما اصرار میکرد که چسب زخم و ابر ظرفشویی و شکلات ازش بخرن. حتما همه شکلاتاش با این گرمای هوا نرم شده بود.پسر بچه لاغر و فرزی بود با چهره سوخته از آفتاب و لباس نسبتا تمیز با آستینهای بالا زده و یه جفت صندل مندرس و پاهای سیاه.

انگار نه انگار که هوا اینقدر گرمه. با چشمای براقش لا به لای ماشینها می دوید و با اصرار می خواست جنسهاشو بفروشه. خیلی ها محلش نمی ذاشتن. اما او دلسرد نمی شد و انگار ماوریتی داشت که باید با پشتکار انجامش می داد. چراغ که سبز می شد با احتیاط ولی با سرعت می دوید به سمت پیاده رو و پولهاشو از تو جیبش در می آورد ومی شمرد و وقتی دوباره چراغ قرمز می شد، می رفت لا به لای ماشینها و به شیشه شون می زد که ازش چسب زخم و ابر و شکلات بخرن. من محو رفت و آمدها و جدیت او پسر بچه شده بودم و اصلا یادم رفته بود که چند وقته اونجام. در حالیکه صندوقدار صدام می کرد که برم ساندویچم رو بگیرم، پسربچه با هیجان اومد تو مغازه و وقتی دید که من دارم ساندویچ می گیرم، زل زد به من و گفت: خانم یه ذره پول به من می دی که یه ساندویچ بخرم. از رک بودنش جا خوردم و فکر کردم اون که خودش پول داره و چه اصراریه که حالا ساندویچ بخوره؟! ولی دیدم دست کرد تو جیبشو و گفت: خودم پول دارم ولی کمه تا شب دوباره کار می کنم ولی آلان دلم می خواد یه ساندویچ بخورم. شوق و هیجان و امیدی که تو چشماش بود منو خلع سلاح کرد. ساندویچمو دادم بهش و گفتم بیا مهمون من باش. من یکی دیگه میگیرم. اول قبول نکرد ولی بعد گفت: باشه،‌ ولی نصف پولشو می دم. منم هم به خاطر اینکه احساس نکنه دارم بهش ترحم می کنم و هم به خاطر اینکه عادت به گدایی نکنه، قبول کردم و یه ساندیچ دیگه سفارش دادم و دوباره منتظر نشستم تا غذام آماده بشه. رفت نشست رو نیمکت و شروع کرد با لذت و ولع به خوردن ساندویچ و من باز محو او و خوردنش شدم.

** هوا تاریک شده بود، با عجله به سمت خونه دوید. کلید رو از جیب شلوارش درآورد و سعی کرد درو بی سروصدا باز کنه، ولی این تقریبا محال بود و همیشه صدای اون در لعنتی قدیمی در می یومد. یواشکی از لای در خزید تو حیاط و درو پشت سرش بست.

کیسه های دستشو گذاشت روی تخت چوبی قراضه حیاط و رفت لب حوض که آبی به سروصورتش بزنه که صدای باباش از لای در بلند شد.

- باز که دیرکردی پسر! کجا بودی این همه وقت؟ فقط خدا کنه بادست پر اومده باشی.

مهره پشتش کمی تیر کشید و لحظه ای چشماش خیره شد به پنجره اتاق. با عجله آب دست و صورتشو گرفت و کیسه هارو برداشت و از پلا ها بالارفت. درو هل دادو رفت تو. باباش مثل همیشه کنار بساط نشسته بود و داشت با منقل و زغالاش ور می رفت. دلش برای مامنش تنگ شده بود. مامانش با خواهراش شهرستان بودن. باباش مثلا اومده تهران که کار کنه و خرجی اونا رو بده ولی درگیر مواد شده بود و . . . تابستونا می یومد پیش پدرش تا کمک خرجی باشه ولی . . .

دست کرد تو جیباش و پولهای چروک و خیس رو در آورد و گرفت جلوی باباش. باباش نگاهی به پولاش انداختو اونا رو گرفت و شمرد.

- اینکه خیلی کمه. همینقدر فروختی؟

- به خدا خیلی دویم اینور و اونور. هوا خیلی گرم بود. همینقدر فروختم.

باباش همین جور نگاهش کرد . بعد پولارو گذاشت زیر تشکی که روش نشسته بود و گفت: پس شام نداری. یادت نرفته که وقتی کار نکنی خبری هم از شام نیست!

اون که دیگه به این وضع عادت کرده بود، سرشو پایین انداخت و پشتشو کرد که بره لباسشو در بیاره و بخوابه. اما چشماش برق می زد و یه لبخند رضایت بخش کنج لباش بود! اون داشت زندگی کردنو یاد می گرفت!

هنوز هوا روشن نشده بود ولی وقت بیدار شدنش بود. اون هر روز باید زودتر از همه بیدار می شد و تا قبل از اینکه بقیه رو بیدار کنه، صبحونه رو آماده کنه، ظرف ناهار برادرشو درست کنه و وسایل خواهرهاشو برای رفتن به مدرسه رو به راه کنه، چند وقت بود که مجبور بود این کار رو بکنه! یادش نمی یومد! حتی وقت فکر کردن به این موضوع رو نداشت .انگار تبدیل شده بود به یه ماشین و مجبور به یه سری کارهای تکراری. بی سر و صدا رختخوابشو گوشه اتاق تا کرد. روسریشو سرش کرد و ‍ژاکت کهنه شو پوشید. مدتها بود سرشو شونه نکرده بود مدتها بود خوشو تو آیینه نگاه نکرده بود. شاید حتی یادش رفته بود چه شکلیه! همین طور که کاراشو می کرد، این فکر ها هم تو سرش می گذشت. پرده گلدار جلوی کانکسو که همون اطاقشون بود کنار زد و رفت بیرون. سوز گزنده ای می یومد. یه خورده لرزید و دکمه های ژاکتشو که یکی در میون مونده بود بست. گره روسریشو سفت کرده و دمپایی هاش رو پوشید. جلوی تانکر آب نشست و با آب سرد دست و صورتشو شست. یخ کرد ولی یه حس خوب زندگی توش دوید. با سرعت به طرف گوشه حیاط که مثلا حالا آشپزخونه بود با دو تا کابینت زنگ زده رنگ و وارنگ و یه گاز رومیزی قدیمی رفت. چراغو روشن کرد و کتری رو روی گاز گذاشت. یه نگاهی به سفره انداخت که ببینه نون داره یا نه؟ چند تیکه نون از دیشب مونده بود. یه کمی سفت شده بود ولی به هرحال نونوایی آلان باز نبود. توی دستاش ها کرد و مشغول آماده کردن ناهار حمید و کیف سمیه و لیلا شد. چایی را دم کرد. هوا داشت کم کم روشن می شد. صدای خروس از کوچه های اطراف می یومد. به آسمون نگاه کرد. هوا گرگ ومیش بود. یه کمی وقت داشت تا بره بچه ها رو بیدار کنه. کنار کابینت روی چارپای پلاستیکی که برای مواقعی بود که قدش به طاقچه هایی که با چوب برای وسایل درست کرده بودن، نمی رسید، نشست. تو خودش گوله شد. وقتی مامان و باباش بودن، اونم مثل بچه های دیگه تو رتخواب گرمش تو اتاق خوابیده بود. خونشون کوچیک بود. باباش به سختی پول زمینو جور کرده بود و با وام و قرض و قوله خونشونو ساخته بود. ولی خونشونو دوست داشت. گرم بود و راحت. اون وقتا اونم می رفت مدرسه مثل بقیه بچه ها . . . همه چیز به سرعت و تو یه چشم به هم زدن اتفاق افتاد.شب بود. خواب بودن، همشون کنار هم. زمین لرزید. صدای وحشتناک فورو ریختن دیوارها و سوت وحشتناک هوار! نمی دونست خوابه یا بیدار. صدای جیغ و فریاد! پدرش دستشو گرفت و با صدای بلند گفت: بدو بچه و با دست دیگه ش لیلا رو که از بقیه کوچکتر بود بغل کرده بود. حمید که از بقیه بزرگتر بود داشت سمیه رو می برد بیرون و در همون لحظه دیوار با صدای وحشتناکی ریخت. همه جا پر از خاک و دوده شده بود. چشمهاش می سوخت. جایی رو نمی دید. با لیلا و سمیه و حمید گوله شده بودن رو سرهم و حمید دستاشو رو سرشون حائل کرده بود. . . چشمهاش از شوری اشک سوخت. اشکهاشو پاک کرد و بلند شد که بره بقیه رو بیدار کنه.

۱۳۹۰ تیر ۲۶, یکشنبه

دیشب فیلم "ترمینال" رو دیدم با بازی درخشان "تام هنکس". خیلی جالب بود. با وجود اینکه قبلا داستان مستند و شخصیت فیلم را دیده و خونده بودم، ولی دیدن فیلم واقعا جالب بود. مخصوصا که بدونیم این داستان واقعا اتفاق افتاده. شخصیت این فیلم یعنی "ویکتور نانورسکی" زمانی که وارد فرودگاه نیویورک می شده از هیچ احترامی برخوردار نیست. از یه شهر کوچیک در روسیه درگیر جنگ اومده که اغلب حتی اسم اونجا رو نشنیدن و فقط توی اخبار در مورد جنگ و بی ثباتی می شه اسمش رو شنید. به او اجازه ورود به شهر رو نمیدن و رفتار افراد به خصوص پلیس و مسوولان باهاش بی رحمانه و نامحترمانه س. ولی ویکتور یه قوطی همراه خودش داره به نام "جاز" و به خاطر اون که هدفش از سفر به نیویورکه این همه راهو اومده. در طول فیلم شاهد تلاش بی وقفه و اعتماد به نفس ویکتور برای رسیدن به هدفش هستیم. هیچ چیز اونو دلسرد و نا امید نمی کنه. شخصیتی ساده صادق و صمیمی که در یک اتاق متروکه فرودگاه زنگی میکنه و اونجا رو از یک بیغوله تبدیل به بهشت کوچیک می کنه. زبان انگلیسی یاد می گیره، با آدما ارتباط برقرار می کنه و هرگز هدفشو فراموش نمی کنه و نبال راههایی برای رسیدن به هدفشه.
پدر ویکتور در روسیه در حال جنگ عاشق موسیقی "جاز" و یکی از اسطوره های اونه. به هزار جا تلفن می زنه و نامه نگاری میکنه و منتظر می مونه. به قول ویکتور "یه روز، یه هفته، یه سال" اون چهل سال منتظر می مونه تا بتونه به نیویورک بیاد و از شخصیت مورد علاقش امضاء بگیره و اونو از نزدیک ملاقات کنه. موقع مرگ به پسرش وصیت می کنه که تلاشش رو ادامه بده و ویکتور به همین منظور راهی نیویورک می شه. بسیار مورد بی رحمی، نظارت، آزار و بی حرمتی قرار می گیره . ولی با صداقت و تلاشش و با همراهی و کمک و همدردی با کارکنان فرودگاه و مردم این نگاه به خودش رو تغییر می ده و حالا ویکتور رو توی فرودگاه نیویورک همه میشناسن.
اون به نوعی خودش اسطوره می شه. اسطوره ترمینال فرودگاه و اسطوره مقاومت و تلاش. به طوریکه هر کسی هر کمکی می تونه به او می کنه تا به هدفش برسه و چون آدمای ترمینال، همه از جنس ترمینال و باهویتهای موقت و زندگی ترانزیتی هستند، به نوعی با آو حس همدردی و هم ذات پتداری دارن و لحظه آخر که همه کارها درست می شه ولی شخصیت "دیکسون" که رییس ترمیناله و خودش هم در حال جا به جا به جای دیگه س و به نوعی یادآور شخصیت "ژاور" در بنوایانه، باز او را از طریق ایجاد دردسر برای سایر دوستانی که تا اینجا یارو همراهش بودن تهدید میکنه و میگه باید به "کرکوزیا" که حالا دیگه جنگ در اونجا تموم شده، برگرده و باز هم نمی تونه به نیویورک وارد بشه، این کارگر هندی الاصل ترمیناله که بهش میگه:"تو برای یه هدفی به نیویورک اومدی و اگه برگردی یه توسویی" و اینجا حتی پلیسهای ترمینال هم با تموم تهدیدهای مسوولشون، با او همراه می شن و او از ترمینال خارج می شه و به هتلی میره که اسطوره جاز اونجا برنامه اجرا می کنه و سرانجام از او امضاء می گیره.
وقتی که سوار تاکسی می شه و راننده از اومسیرشو می پرسه، اون می گه که "بر می گردم خونه"
این داستان در روایتی ساده و صمیمی و واقعی نشون می ده که آدما اگه هدفشون هر چقدر هم شخصی، براش مهم و تعریف شده باشه، چقدر خوب می تونه با پشت سر گذاشتن همه موانع ومشکلاتی که در همه کارها هست، همدردی و احترام و همراهی دیگران را جلب کنه و با تلاش و کوشش و تمرکز و تداوم به سمتش حرکت کنه و آخر سرهم به آون برسه. مثل یه فاتح! ومثل یه اسطوره! اسطوره ای واقعی و از جنس مردم!
دیشب حالم خیلی بد بود. تصمیم دارم داستان این دفعه رو به زبون موزیکهای رپ بنویسم. شمام لطفا با همون آهنگ بخونینش.

دیشب حالم خیلی بد بود
تو زندگیم انگار یه چیزی کم بود
ما آدما خیلی به هم بد می کنیم
راه همدیگه رو گاهی سد می کنیم
نه روبه رو نه پشت سر
همه موندیم تو دنیا دربه در
چشم نداریم همدیگه رو ببینیم
مث سنگ تو راه هم می شینیم
حرف نمی زنیم با هم، داد می زنیم
گوش نمی کنیم به هم، فریاد می زنیم
هر کی می گه حرف فقط حرف منه
می گه دوسته ولی خنجر می زنه
نمی دونی دشمن کیه دوست کدومه
دوغ راست قاطی شده درست کدومه
میون این همه صدا گیج می زنیم
تو سرمون سردر گمیم جیغ می زنیم
یکی میگه اینو بگو یکی می گه ساکت بمون
یک می گه این راه خوبه اونو نرو
خسته شدم از این همه در به دری
می خوام برم براخودم نیست مفری
گم شد صدام تو این همه صدا و داد
دلم می خواد خودم باشم شاد و آزاد
آی آدما بیاین باهم یکی بشیم
کم نباشیم زیاد بشیم رها بشیم
حرف بزنیم با هم دیگه
جنگ نکنیم، زندگی رو برای هم تنگ نکنیم
بیاین باهم یکی باشیم
بیاین باهم یکی باشیم

جنگ زیبا نیست
فقر زیبا نیست
بیماری زیبا نیست
آوارگی زشت است
دروغ زشت است
فاجعه زشت است
برای زندگی
گاه باید جنگید
گاه باید فقر را تجربه کرد
گاه بیمار می شویم
گاه آواره مان می کنند
گاه مجبور به دروغ کفتن می شویم
و فاجعه، گاه در کمین است
زندگی زیباست
زندگی زیباست
و برفراز جنگها و فقرها
بیماریها و آواره گی ها
دروغها و فاجعه ها
همواره، همواره
مارا به جشن خود می خواند

۱۳۹۰ فروردین ۱۲, جمعه

هر روز صبح، قایقش را به‌آب می انداخت و دل به دریا می زد. دیگر حساب روزها و هفته ها و سالها رو نداشت. زندگیش از راه دریا می گذشت. پا رو می زد و وقتی به آبهای عمیق می رسید تورش را به‌آب می انداخت و در انتظار ماهی می ماند. گاهی چند ماهی می گرفت و گاهی هم هیچ ماهی ای در تورش نبود. ماهی ها را دراسکله می فروخت و زندگیش را می گذراند. حالا از آن روزها سالها گذشته بود و دیگر این ماهیها و پول حاصل از فروش آنها نبود که اورا به دریا می کشاند. این خود دریا بود و آوایی که از امواج آن بر می خاست که او را راهی دریا می کرد. دیگر نه توری به آب می انداخت و نه در انتظار ماهی بود. آبی بیکران دریا بود و صدای موجها که گاه آرام قایق را حرکت می داد و گاه کف آلود بودندو سهم گین. صبحا گویی آوایی در گوشش زمزمه میکرد و او را بیدار می کرد و به خود فرا می خواندش. دیگر دریا زندگیش را تامین نمی کرد، خود دریا شده بود زندگیش. از دریا، بودن را آموخته بود. جاری بودن را، بیکران بودن را، صبر را و خروش را. هنگامی که روی آب بود، هیچ چیز دیگر را نمی دید و نمی خواست. هماهنگی زندگی و تعادل حیات را در پرواز مرغان دریایی و دست و دلبازی دریا در تامین غذای مرغان بدون آنکه به حیات همدیگر تجاوزی بکنند می دید. طلوع خورشید سحر گاهی در افق، در جایی که آسمان و دریا به هم پیوند می خورند و نسیمی که بوی آب شور را در مشام قایقران می نشاند.

قایقران پیر شده بود . پیر دریا! و بر خطوط چهره آفتاب سوخته اش گویی رد امواج و نسیم نقش بسته بود. به‌آبهای عمیق که می رسید، دیگر پارو نمی زد. قایقش را به دست دریا می سپرد و گاه کلاهش را روی صورتش می گذاشت و در قایق می خوابید و گاه به حرکت ماهی ها در زیر‌آب یا شکار مرغ های ماهیخوار چشم می دوخت. درونش آرام بود و با دریا و آسمان یکی می شد. دیگر خود را نمی دید، گویی وجود نداشت و تنها بخشی از این تعادل بیکرانه بود. زمان دیگر معنی نداشت و هر چه بود همین لحظه بود و این جاری بودن در هستی.

یکی از روزها قایقی را که موج به ساحل آورده بود پیدا کردند. قایق خالی بود و تنها کلاهی حصیری درآن بود و هرگز نفهمیدند که پیر مرد دریا چه شده؟ آیا مرده؟ یا از اینجا رفته یا . . . اما دریا هم چنان برجایست. بیکران، صبور و جاری مانند زندگی!